تبليغاتX
پونه مافی تبار

 

به نام خدا

رفتن همیشه سخته هم برای اونهایی که می رن و هم برای اونهایی که هستن . این رفتن ها هر لحظه با ماست ،رفتن به یه سفر ،رفتن از یه قسمت کاری به قسمت دیگه، رفتن از یه خونه به یه خونه دیگه، رفتن از منزل پدر و مادر، رفتن به یه کشور یا شهر دیگه..... و صدها رفتن کوچک و بزرگ.

گاهی حواسمون به خودمون هست و احساسمون رو از این تغییرات متوجه می شیم،گاهی احساسمون ، زندگی مون رو تحت الشعاع قرار می ده و مارو مجبور می کنه راهی رو برای عادی شدن شرایط پیدا کنیم. گاهی هم خم می شیم زیر بار این همه احساس و دوباره مثل  جثه ی ظریف یه کیاه زیر بارون بهاری ، قامت افراشته و رشد می کنیم.

در پس تمامی لحظات خاطراتی هست که در کوچه های ذهن ، کمرنگ و پنهان می شن با گذر زمان.

 زندگی ما رو دچار رفتن ها  می کنه،  اما این خاطرات  یاد رفتن ها رو زنده نگه می داره.


نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:54  توسط پونه مافی تبار  | 

به نام آنکه همه نور است و نور

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم  


نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:8  توسط پونه مافی تبار  | 

به نام دانای مهربان

زندگی زن و مرد حکایت حرکت یه آدمه با کمک دو تا پاهاش.

وقتی یکی براش مشکلی پیش می آد، هم حرکت و جریان زندگی شون مختل میشه و هم یکی غصه ی دیگری رو می خوره.

درسته می گیم چیه ای آدمیزاد؟ (تعبیری از سایه ی بی عدالتی و بخل در وجود انسان)

باز هم باید گفت چیه این آدمیزاد؟ که برای ناراحتی دیگری بی قرارو دلواپسه،

تا زمانی که همراهش دوباره روی عافیت رو ببینه ، دیگری پر از نگرانی.

چیه این آدمیزاد ؟ تا چندین و چند سالگی .زندگیشو می کنه ، به تنهایی و شادی ، اما همین که همراهی رو براخودش انتخاب کرد دیگه نیمه میشه و دربندِ سربند محبت و از خود تمام منِش فاصله می گیره.دیگه میشه اونی که همه ی چیزهای خوب عالمو فقط برای خودش نمی خواد ، برای خودشون و البته دیگران می خواد.

گپ و گفت ، حرف و حدیث، مهر و سپاس همه و همه میشه هدف دار و در راستای بهترینها برای خودشون،

قشنگه ، جالب و تفکر برانگیزه.

انسانی که ذاتا تنها آفریده شده چند صباحی رو در عین حفظ تنهایی با صادق ترین احساسها آشنا می شه و زندگی می کنه.

و این تنها چیزهایی ست که ما دریافت می کنیم ،و من همیشه فکرمی کنم که آنچه ما نمی دونیم از هستی و علل آفرینش ... چیست؟


نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:41  توسط پونه مافی تبار  | 

                                                    

به نام آنکه به تمامی نور است"

در این دو سه روزی که در تهران، اقامت داشتم جهت دیدار خانواده، با دیده ی دقیق تر و کنجکاو تری به این کلان شهر پر سر و صدا نظر داشتم.

واقعا آقای شهردارتهران در این مدت اخیرکه دارنده ی صدارت بودند شایسته عمل کردند .

به هر ترتیبی شده شما در هر محله و منطقه تغییراتی رو احساس می کنید .

این نشون می ده که یک مدیر چقدر زمان و انرژی صرف کردند تا این نیروهای بی حس و حال و از زیر کار درو، رو مجبور به انجام وظیفه کنند.

جالبه که استفاده از رنگ بسیار آشکار است و باز هم حکایت از دنیا دیدگی شهردار داره.

جلب رضایت شهروندان و ایجاد فضاهای سرسبز ، بازسازی چهره ی قدیمی برخی محله های سنتی مانند برقراری عبور و مرور کالسکه درخیابان سبزه میدان (مقابل بازار بزرگ تهران) . بازسازی یکی از نمادهای تهران یا همان میدان آزادی که تقریبا هر کسی که می آد تهران یکبار دور این میدون می چرخه و من که بچه بودم بهش می گفتن میدون شهیاد. همه و همه حکایت از یک سلیقه ی خوب و دید متعالی داره.

خوشحالم که تا اینجا انتخاب آقای شهردار شایسته بوده و البته امیدوارم که این شایستگی سیر صعودی داشته باشه و نه نزولی.


نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:49  توسط پونه مافی تبار  | 

به نام صاحب نور

ما آدم ها وقتی در اجتماع قرار می گیریم ، گاهی به خودمون اونقدر غره می شیم که با هر شخصی هر رفتاری رو می کنیم بی آنکه برای لحظه ای فکر کنیم با کی  و چی و اصلا چرا اینطور رفتار می کنیم .پیروی این احوالات حال خودمون هم، ناخودآگاه سنگین ست و روحمون پر از بغض .

راه های زیادی هست که به روحمون آرامش رو هدیه کنیم، حالا اگر در توانمون نیست که همه ی موجودات و نباتات عالم رو دوست بداریم ، حداقل خلق خدا رو از لبخند ی ساده ، دلی بی کینه و پر از مهر بی بهره نگذاریم و یک سلام ،حداقل سپاسگزاری ماست از خداوند به خاطر هزاران داده اش ، مثل قدرت کلام.

اینهارو گفتم چرا که بی دلیل بعضی با برخی کج رفتارند و کج طینت. تازه سلام هم که می کنی، که شاید در دل شون اثر کنه ،نه حالشو دارن و نه رغبتشو که جوابتو بدن.

زندگی ما واقعا چقدر بی ارزشه  که اینطور هدرش می دیم، ما بدون اینکه متوجه باشیم از برق چشم هامون احساسمون رو منتقل می کنیم  و اونهم از نوع بی زیاد و کم .

گاهی فکر می کنم که آفریننده تمامی این دنیا (که همه ی نوع بشر با هر دین و مذهبی  به شکلی  به وجودش معترفند )، همه رو با رحمت و مهر می خونه و همه رو دوست داره بعد ما که مخلوقش هستیم ، سر به نامهربونی  میذاریم و نیاد اون روزی که از کسی در دلمون چیزی از نوع ناخوشایندش بشینه.

فقط کافی برای لحظه ای حس کنیم از جایی که هستیم به اندازه ی چند صد متر بریم بالاتر تا ببنیم چقدر کوچک آنچه که به خاطرش برق مهر نگاهمون رو گرفتیم.

راستی چیه این آدمیزاد.  


نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:51  توسط پونه مافی تبار  | 

به نام آن که نامش آرام بخش و روح افزاست

در تابستانی که هنوز ادامه داره ، توفیق حاصل شد و سفری رفتیم به سرزمین اعراب، اعرابی که گاهی ما  عجم ها خودمون روبرتر از اونها می دونیم.

رعایت قوانین رانندگی، رعایت حق دیگران، احترام به مهمانان، رعایت نظم  و ترتیب در مکان های عمومی، رعایت اصول حاکم در کشور،پایبندی به ارزش های بومی و سنتی و... شاید اگر به دقت بنگریم بیشتر و بیشتر بشه این مزیت های رفتارهای اجتماعی حکم فرما در سرزمین اعراب.

راستش دوبار شاهد اتفاقاتی بودم که دیگه از فردای آن روز  سعی داشتم به مردمی که در آن زمان با ما برخورد داشتن  ثابت کنم که این ایرانی های مسافر همه یک جور و نشونه ی خروار نیستند.

یک خانم ایرانی که فکر می کرد چون این مردم زبان دیگه ای دارند تا دلش می خواست به این شورته های عرب بدو بیراه نثار کرد و آخرش هم خطاب به یکی شون لفظ نا فهم رو بکار برد.البته که حالت و لحن بیان  کاملا نمایانگر توهین بود.

دگر روز حمله  جماعت اوناث مشتاق زیارت  به شورته های مذکر ، بسیار ناپسند و بد چهره بود تا حدی که من حتی از حضور دربین این جماعت مشتاق اجتناب کردم.

واقعا  و بی غرض قضاوت کنیم، درسته ؟ این چه ایمانی است که زیبایی و متانت در اون نیست.

این چه اشتیاقی است که در اون آداب حضور نیست.

و این چه  رفتاری است که در اون ذره ای مهر نیست.

در هر حال نکاتی از این دست بسیار است  .

اما تا این مسائل ساده  بخواد تبدیل به فرهنگ بشه  عمر ما که تمام شده .

چه شد که فرهنگ حاکم بر کشورمون که زبانزد بود  هم اکنون هم زبانزد است اما دیگه به نیکی که به کژی و ناراستی؟


نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:56  توسط پونه مافی تبار  | 
               

به نام آفریدگار یکتا

پس از حدود ۷۰ روز دوباره امکان دسترسی به این دنیای مجازی اما جذاب فراهم شد.

سه هفته استراحت پزشکی و سپس تعطیلات و بعد سفرهای متعدد، شهر به شهر ،

تجربیات جدید، آشنایی  با مردمان مختلف ، شادی ها و دلخوری ها که از اجزای زندگی بشری است.

تصمیمات جدید، انتظارات صواب و خاطره انگیز ، افسوس ها و یادها و....

شاید ده ها حس دیگری که حتی مرورشان جذاب و شیرین است.

همه و همه اتفاقات این 70 روز رو یادآور می شه. و دوباره بازگشت  ،

دوباره کار و کار که همراه شده با حس های جدید ، مثل آدم های غریب

که به یه محیط غریب تر می رن.

درسته که یکجا نشینی شیوه ی  ما نیست اما دلم برای کار تنگ شده بود.

خدا را سپاس.

 


نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:13  توسط پونه مافی تبار  | 

روز من

مادرم می گن ساعت ۵ صبح بوده .من حس مادر ها رو تجربه نکردم اما باید حس خوبی باشه.

یادش بخیر بچه که بودم امروز روزی که می شد کلی ذوق می کردم و فکر می کردم دنیا مال منه . کمی بزرگتر که شدم امروز روزی که می شد فکر می کردم باید روز متفاوتی باشه و جالبه که یکی از بهترین سکانس های زندگی ام در چنین روزی اتفاق افتاد.

پس ما می تونیم بیشتر از اون چیزی که تصورش رو کنیم در اتفاقات زندگی مون دخیل باشیم.

الان دیگه در منزل پدری نیستم اما حتما اونها بیشتر از من این روز رو حس می کنن.

برای همه ی مادرها و پدرها آرزوی سلامتی می کنم.سایه شون سبز.


نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:38  توسط پونه مافی تبار  | 

لحظه ها

یادش بخیر تا دو سال پیش از تهران که زادگاه اجدادی ام. خانواده ام و خودم بود بد گویی می کردم و تا می تونستم دلم می خواست ازش دور بشم و به حواشی این دوری هم فکر نمی کردم .

حالا پس از یک سال و اندی به این فکر می کنم که ما آدم ها از لحظه لذت ببریم واز نعمت های موجود اون زمان به بهترین شکل استفاده کنیم .

در این مدتی که در یکی از دورترین نقاط ایران اون هم با قریب به ۲۰۰۰ کیلومتر فاصله از زادگاهم قرار دارم و هربار که معمولا  زودتر از یک ماه یکبار هم نیست  وارد این شهر می شم نفسی عمیق که مطمئنم پر از دود ست رو فرو می دم و به دوران کودکی برمی گردم.

اما با این اوصاف یاد گرفتم که حالا که بر حسب ضرورت زمان اینجا و نزدیک مرز جنوب شرقی ایران قرار دارم استفاده کنم. 


نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 11:8  توسط پونه مافی تبار  | 

به نام نامی نور

روزهای گذشته روزهای پرمشغله ایی بود که به حمدا...  به خیرگذشت،گردهمایی بزرگ در زاهدان از نوع کشوری و با تمام تلاش های شبانه روزی سعی در بهتر برگزارشدنش شد که فکر می کنم تاحدی موفق بودیم.

اما عرض من راجع به اینکه چطور در بین این همه آدم های مهم که همگی دارن دانشگاه های کشوررو اداره می کنن تنها یک خانم که اون هم اگر دانشگاه تک جنسیتی  وجود نداشت این خانم هم حضور نداشتن واز اون جالبتر اینکه در بین کادر اجرایی هم تعداد بسیار اندکی خانم حضور داشتن .

حالا من دارم با خودم می اندیشم که خود خانم ها کم در فعالیت های مهم اجتماعی ظاهر می شن یا اجازه پیدا نمی کنن که حضور داشته باشن.

برام مهمه، هر چند در ذهن من تفکیک جنسییتی اشتباه ست و تمام شرایط زندگی و قوای جسمانی وهزار مسئله ی دیگه هم مطرح ست اما وقتی یه نفر می تونه پس بسیاری دیگه هم می تونن.


نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:35  توسط پونه مافی تبار  |